تبليغاتX
سفید پر رنگ

چاووشی

 بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند

گرفته کولبار زاد ره بر دوش

فشرده چوبدست خیزران در مشت
 

گهی پُر گوی و گه خاموش

در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند

ما هم راه خود را می کنیم آغاز

سه ره پیداست
 

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر

حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
 

نخستین : راه نوش و راحت و شادی
 

به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
 

دو دیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام

اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام

سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
.

 

.

 

 


 

"کسی اینجاست ؟
 

هلا ! من با شمایم ، های ! ... می پرسم کسی اینجاست ؟
 

کسی اینجا پیام آورد ؟
 

نگاهی ، یا که لبخندی ؟فشار گرم دست دوست مانندی ؟"

.

.


خدایا "به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده ی خود را ؟"

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بگذاریم

کجا ؟ هر جا که پیش اید

بدانجایی که می گویند خورشید غروب ما

زند بر پرده ی شبگیرشان تصویر

 

.

.

 


و ما بر بیکران سبز و مخمل گونه ی دریا

می اندازیم زورقهای خود را چون کل بادام

و مرغان سپید بادبانها را می آموزیم 
 

که باد شرطه را آغوش بگشایند

و می رانیم گاهی تند ، گاه آرام

بیا ای خسته خاطر دوست ! ای مانند من دلکنده و غمگین

من اینجا بس دلم تنگ است

بیا ره توشه برداریم

قدم در راه بی فرجام بگذاریم

 

مهدی اخوان ثالث

 

 

دیگر نخواهم بود

تمام می شوم شبی فقط به من اشاره کن...

خدانگهدار

 

غزاله

نوشته شده در چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 0:19 AM توسط غزاله عطایی| |
سلام.

 

چندی پیش یکی از دوستانم (که در توضیح روابطه حسنه ای که با هم داریم باید بگم

 

که در کل علاقه ی چندانی به فلسفه ی بودن من نداره!)... رو بهم کرد و گفت:

 

غزال بسه دیگه...بابا تا کی شعاری زندگی کردن؟ خسته نمی شی؟

 

با شیطنت خاصی رو بهش کردم و گفتم: باز کدوم تناقض تو وجودم بهم ریخته تورو؟!

 

گفت: از سر تناقضاتت گذشتم..وقت تلف کردنه!

 

این یکی یه ویژگیه یه جور ادعا که رو اعصابمه..

 

گفتم: بار اول نیست که رو اعصابتم..حالا بگو منظورت کدوم شعاره؟! کدوم ادعا؟!

 

تا توضیح بدم بلکه عفو بهم خورد..

 

گفت: نمی دونم آخه چی بهت می رسه؟ مثلا یعنی چی که می گی:

 

"من همه ی آدمها رو بلا استثناء دوست دارم؟" چرا واسه دیگران زندگی می کنی؟

 

مگه کسی مجبورت کرده؟ به خدا هیچ اجباری نیست که همه رو دوست داشته باشی!

 

اصلا چرا خودت رو اسیر می کنی برای دوست داشتن آدمهایی که

 

اصلا دوست داشتنی نیستن؟

 

آخه مگه ممکنه که همه رو دوست داشت؟

 

دیگه آخرای نفسش بود که گفتم...وایسا بچه جان!

 

 به فکر من نیستی به خودت رحم کن! از حال میری خب اینجوری...

 

پرسیدم حالا اجازه هست توضیح بدم؟

 

گفت بگو فقط تو رو خدا _ نگو!

 

گفتم: اولا که به شما چه مربوط؟ دوست دارم که دوست داشته باشم!

 

ثانیا وقتی نمی فهمی چه جوری توضیح بدم؟

 

ثالثا سپرت رو بیار پایین و خودتم هم دانای کل ندون تا بگم اوضاع از چه قراره..

 

با چشم غره همراهیم کرد و یه سری هم تکون داد..

 

گفتم: ببین مساله اینه که اگر تو هم توی آدمها چیزهایی که من می بینم رو می دیدی

 

تو هم می تونستی همه رو دوست داشته باشی..در ضمن من نگفتم همه رو یک

 

جور دوست دارم!

 

این جوری که می گم با کم و زیاد فرق می کنه ها!

 

کم و زیاد هم که البته داره ولی "جورش" مهمتره..

 

به آدمها نگاه کن اگر نتونستی حتی یک نقطه توشون پیدا کنی که به خاطر اون نقطه

 

لایق عشق باشن..اونوقت دوستشون نداشته باش..

 

که البته در اون صورت باید بگم مشکل از اونها نیست..از تو ِ..

 

این دوست داشتنی بودن آدمها به این معنی نیست که حتما همه ی کارهاشون

 

درسته یا حتما و الزاما همه ی عقایدشون درسته...نه..

 

این معنی احساسی دوست داشتنه که ما وقتی کسی رو دوست داریم

 

بدون توجه به کار درست وغلطتش در هر زمینه ای حمایتش می کنیم!...که اشتباه ِ

 

من تو هر آدمی نقطه ای برای دوست داشتن می بینم!

 

حتی یه دزد رو می شه به خاطره معرفتش دوست داشت!!

 

ولی این به این معنا نیست که از عملش حمایت کنم. افتاد؟

 

سکوت کرد..

 

بعد از چند دقیقه گفت: حیف که حوصله ی بحث ندارم والا بهت می گفتم!

 

ولی یه چیزی می مونه...

 

تنفر چی؟ جای تنفر کجاست؟

 

این بار من سکوت کردم...

 

بهش گفتم از تنفر چیزی نگم بهتره ..چون خودم هم درست نمی دونم...ولی یه

 

چیزی رو در مورد خودم

 

مطمئنم...اون هم اینکه...

 

دوست داشتن کار منه تنفر کار اونها...

 

گفت: باز یه چیزی گفتی خودت هم نفهمیدی چی گفتی ها؟!!

 

گفتم: نه...یعنی برای دوست داشتنشون لازم نیست کاری انجام بدن..ولی برای تنفر..

 

اینجا دیگه اونها هستن که باید منو متنفر کنند...

 

هر دو سکوت کردیم..

 

 

پ.ن: بابت زبان محاوره ای معذرت می خواهم قصدم لطمه وارد کردن به پیکره ی زبان نبود!

خواستم ماجرا را عینا نقل کرده باشم.

 

غزاله

نوشته شده در پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 1:39 PM توسط غزاله عطایی| |
 

 

یادمان نرود بهانه های شادی را سپاس گوییم...

 

یادمان نرود!!!

 

 

* اگر یادتان بود و باران گرفت نگاهی به احساس گلها کنید...

 

غزاله

نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 9:48 PM توسط غزاله عطایی| |
 

یکی بود یکی نبود

 

 

نمی دونم کدوم یکی بود , کدوم یکی نبود

 

ولی مسلمه وقتی این یکی بود , اون یکی نبود

 

یا وقتی اون یکی بود , این یکی نبود

 

بعد یه عمر نفهمیدم  کی بود؟ کی نبود؟ یا  کی نبود؟ کی بود؟

 

ولی هرکی هرکی نبود چون یکی بود یکی نبود

 

 

شماها می دونید کی به کی بود؟!!

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 24 تیر1388ساعت 10:24 PM توسط غزاله عطایی| |
 

 

پاکی یعنی...

 

یعنی یه ذهن سفید , یه فکر آزاد , یه عقل پر از رویا

نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 11:54 PM توسط غزاله عطایی| |

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باور روییش

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت 15:51 شماره پست: 1

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 یک سال گذشت...

 

"در پی آنچه که باید باشیم"...

 

برای من تنها این بس که بودنم , ذره ای معنایی بیش از حضورم در فعل زمان باشد...

 

و ذخیره کنم "خودم"  را   "خود خودم "  را  در خطی...در جملاتی... و بر صفحه ای...

 

و همین بس, و هزاران بیش از بس, که نگاهایتان را بر خطی...بر جملاتی...و در صفحه ای...

 

برای "خودم" , "خود خودم" ذخیره کنم..

 

 

پ.ن. پیشنهاد ساخت این وبلاگ از سهند عزیز بود...سهند جان سبز باشی

 

پ.ن.و باز هم کاش می شد عشق را پاسخ گفت...

 

غزاله

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 16 تیر1388ساعت 2:26 PM توسط غزاله عطایی| |
 

با هزار تومان

 

 

 

 

چی کار میشه کرد؟

 

و شاید بشود...

 

نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 11:40 PM توسط غزاله عطایی| |
 

شب در چشمان من است به سیاهی چشمهایم نگاه کن...

 

روز در چشمان من است به سفیدی چشمهایم نگاه کن...

 

شب و روز در چشمان من است به چشمهای من نگاه کن...

 

پلک اگر فرو بندم جهانی درظلمات فرو خواهد رفت

 

 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...حسین پناهی

نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 7:56 PM توسط غزاله عطایی| |

 

همه چیز عوض شده...هم از درون هم از بیرون

از بیرون که من نگویم که خود می بینید...

 

از درون هم...انگیزه هایم...فرداهایم...آرمانهایم...

و نظرم درباره ی دانش (!!) ۱۲ ساله ام... و تلاش امسالم... ولی..

 

مامان می گوید : کنکورت را بده!                 - چشم!!

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

برای تمام جملات زیبایتان که به من هدیه کردید:

 

کاش می شد عشق را پاسخ گفت ولی حیف که...

 

پس فقط می گویم از برای لحظه ای که ضمیر ذهنتان میزبان یاد من بود,

 

به اندازه ی حجم واقعی لحظه (که در دنیای من در بیشترین ها هم نمی گنجد) می گویم:

 

 

سپاس.

 

 

غزاله

 

 

نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 4:22 PM توسط غزاله عطایی| |

 

 

Who am I?

 

 

نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 6:46 PM توسط غزاله عطایی|

از خدا پرسيدم : خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟


خدا جواب داد : گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،

با اعتماد زمان
حال ات را بگذران

و بدون ترس براي آينده آماده شو،

ايمانت را
نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز.

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن...

زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

و زندگي کوتاه تر از آن است که به خصومت بگذرد

و قلب ها گرامي تر از آنند که بشکنند .

آنچه از روزگار بدست مي آيد با خنده نمي ماند

و
آنچه از دست برود با گريه جبران نميشود!!

فردا خورشيد طلوع خواهد کرد حتي اگر ما نباشيم...




یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است .....



نوشته شده در پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 2:3 PM توسط غزاله عطایی| |

A Walk To Remember
...
watch again

 

 

.Love is always patient and kind it is never jealous

.Love is never boastful nor conceited

It is never rude or selfish

It does not take offense and is not resentful

.Love takes no pleasure in other people's sins...but delights in the truth

It is always ready to excuse,to trust,to hope...and to endure... whatever comes

 

There's always something in the way
There's always something getting through
But it's not me
It's you,it's you

sometimes ignorance rings true
But hope in not in what i know
It's not in me...me
It's in you.it's in you

It's all i know
It's all i know
It's all i know

I find peace when i'm confused
I find hope when i'm let down
Not in me..me
In you
It's in you

I hope to lose myself for good
I hope to find it in the end
Not in me..me
In you
In you
In you

It's all i know
It's all i know
It's all i know


 

نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 4:30 PM توسط غزاله عطایی| |

 

 

 

 

 

 

غزلم گریه نکن!

می دونم قافیه ها هم دل شون سنگ شده

اول و آخر ابیات همه،

توی کوچه های باریک و نمور

با صدای تابلوی یک طرفه رنگ شده

 

یادته جدایی ها ثانیه بود؟

یک وجب فاصله اشک عاشقا رو می چکوند؟

غزلم، مدتیه فاصله فرسنگ شده



توی این کشور بی رنگین کمون

بهتره کور باشی، دور باشی،

ستاره باشی ولی بی نور باشی

شب پرستی دیگه فرهنگ شده



غزلم!

دلت از جمله گرفته؟ می دونم

از همون جمعه که رفته؟ می دونم

بیا باز کوک کنیم، سرخی ِ تنهایی مونو!

می بینی صدای نم دوباره آهنگ شده؟



چیکه چیکه قطره های ناودونت

روی ِ کاغذای کاهی

بازی های خط خطی

اولین سمفونی زنده ی دنیا

راستی راستی،

دل و کاغذ چه هماهنگ شده!

 

غزلم، اشکاتو پاک کن غزلم!

می دونم چند روزیه دلت واسه عصای من تنگ شده

نه واسه کوبیدنش روی زمین، که بشه ریتم جدید

نه!

توی چشمات می بینم!

دنبال الف می گردی که تو هم غزال بشی؟

بری و تنهام بذاری،

با تموم واژه هایی که دیگه لنگ شده؟



شایدم راست می گی

حالا که حکم دادن واژه ها سر به نیس بشن،

وقتی که " عشق " می ره تا روز مرگش برسه،

توی شهری که دیگه صدای بارون نداره،

واسه چی پا بشم و راه برم؟

می مونم گوشه ی خونه

تازه این حکایت ِ مردن ِ من قشنگ شده



غزلم گریه نکن!

می دونم

خوب می دونم

ریختن ِ جوهر ِ من توی ِ دوات ِ دل ِ تو ننگ شده



قـَلـَمه بزن میون اسمتو!

زود ِ زود سبز می شه

یه الف پر از هوای بچگی

با همین عصا که شبرنگ شده



غزلم گریه نکن!

نگران من نباش!

فقط

حالا که داری می ری

سر راهت دلمو بردار و همراهت ببر

نه!

می دونم، سنگینه خسته ت می کنه

بذارش کنار حوض نقاشی

که هنوز نرفتی، دلتنگ شده

 

یاسر

http://ganjafe.blogspot.com

نوشته شده در پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 9:56 PM توسط غزاله عطایی| |
تا در طلب گوهر کانی کانی

 

تا در هوس لقمه‌ی نانی نانی

 

این نکته‌ی رمز اگر بدانی دانی

 

هر چیز که در جستن آنی ، آنی

 

و این بار هم نه از برای "عقب نماندن از قافله است" که اینجایم!

 

اما چیزی از درون صدا کرد...من هم  می خوانمش.

...

زن بين نگاه پيرمرد و پنجره فاصله انداخت.

پيرمرد چشمهايش را بست!

- ببين پيرمرد! براي آخرين بار مي گم… خوب گوش كن تا ياد بگيري...

- آخه تا كي مي خواي به اين پنجره زل بزني؟

اگه اين بازي را ياد بگيري، هم از شر اين پنجره راحت مي شي، هم مي توني با اين

هم سن و سالهاي خودت بازي كني … مثل اون دوتا.. مي بيني؟

- آهاي ! با توام ! مي شنوي؟

پيرمرد به اجبار پلكهايش را بالا كشيد.

- اين يكي كه از همه بزرگتره شاهه… فقط يه خونه مي تونه حركت كنه ..اين بغليش

هم وزيره… همه جور مي تونه حركت كنه… راست..چپ.. ضربدري... خلاصه مهره

اصلي همينه.. فهميدي؟

پيرمرد گفت: ش ش شااا ه… و و وزيـ ـ ـ ـررر

- آفرين.. اين دو تا هم كه از شكلش معلومه.. قلعه هستن.. فقط مستقيم ميرن…

اينا هم دو تا اسب جنگي .. چطوره؟؟

- فقط موند اين دو تا فيل كه ضربدري حركت مي كنن.. و اين رديف جلويي هم كه

 سربازها هستن… هشت تا !

- مي بيني ! درست مثل يك ارتش واقعي! هم مي توني به دشمن حمله كني ...

هم از خودت دفاع كني..

ديدي چقدر ساده بود.. حالا اسماشونو بگو ببينم ياد گرفتي يا نه؟؟

پيرمرد نيم سرفه اش را قورت داد و گفت:

پـ پس مر د م چي ؟؟؟ اونا تو بازي نيستن؟؟!!

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 6:28 PM توسط غزاله عطایی| |
 

لبخند بزن

 

فقط همین.

 

نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 12:37 PM توسط غزاله عطایی| |
 

سپيده دم عظمتِ رازِ حضورت را با روشني طلوع به تصوير مي كشد

و شب هنگام اوج غرورت را ماه به زير ابر مي برد تا همواره....

ستاره بخششت چشمك زنان بدرخشد!

 

 

غزاله

نوشته شده در چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 8:50 PM توسط غزاله عطایی| |
 

...

 

از کجای قصه ی پرواز بگویم وقتی کوچ پرنده بزرگترین نقش سفر است؟...

 

من آرایه های شعر رفتن را بلد نیستم

 

و نمی دانم چه حسی داشت شاعر هستی...

 

وقتی احساسش را سرود

 

موسیقی کلامش برایم آشناست ولی..

 

حکمت این

 

فرود و

 

طلوع و

 

غروب و

 

عروج را...

 

چه بگویم..نمی دانم..

 

غزاله

 

نوشته شده در یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 11:30 AM توسط غزاله عطایی| |

سلام.

 

من از ميدان جنگ و صلح خويشتن باز مي گردم و اين پيكار ابدي هيچ گاه

بازنده و برنده ندارد و نمي خواهد كه داشته باشد!

بهار مي آيد سال نو مي شود و زمان سفر مي كند.

امسال قرار است شجاعت به دلهاي مسير يافته سفر كند و هدايت به گم

كرده راهها..

امسال خداوند قول خواهد داد كه شقايق بماند و ياد سهراب..

امسال ماهي هاي دوستي همگي قرار گذاشته اند كه كمتر اشك بريزند تا

آب درياي صداقت شيرين باشد..

و ريشه خاطرات قرار است وديعه سبز اميد باشند در برگهاي تاريخ كه دوباره

درخت خواهند شد..

سبها با تاكيد گفته اند فقط باجاذبه ی عشق خواهند افتاد و قصد دارند نيوتن

را هم ببخشند كه فراموش كرده بگويد!

و اما تو امسال بايد.... نه امسال بايد نبايد. اشتباه چاپي نيست درست

خواندي امسال بايد نبايد. امسال هر چه دلت مي خواهد بكن.

 

فقط يك چيز؛ تو را  به هفت سين و هزار و يك الفباي وجودت قسم تا

نفهميدي دلت چه مي خواهد هيچ نكن!!!

 

غزاله

                                                                                                                                               

نوشته شده در چهارشنبه 21 اسفند1387ساعت 8:57 PM توسط غزاله عطایی| |

 

evrey warrior of the light has felt afraid of going in to battle

هر جنگجوی نور از رفتن به میدان نبرد هراسیده است.

 
evrey warrior of the light has at some time in the past lied or betrayed someone

هر جنگجوی نور در گذشته اش دروغی گفته یا به کسی خیانت کرده است.


evrey warrior of light has trodden a path that was not his

 هر جنگجوی نور گام در راهی نموده که سهم او نبوده.


evrey warrior of light has suffered for the most trivial of reasons

هر جنگجوی نور از ساده ترین چیزها آزار دیده است.


evrey warrior of the light has at least once believed  he was not a warrior of the light

هر جنگجوی نور حداقل یکبار نسبت به جنگجوی نور بودنش شک کرده است.


evrey warrior of the light has failed in his spiritual duties

هر جنگجوی نور در به انجام رساندن وظایف معنوی اش شکست خورده است.


evrey warrior of the light has said yes when he wanted to say no

هر جنگجوی نور وقتی که می خواسته بگوید نه از ترس گفته بله.


...evrey warrior of the light has hurt someone he loved

هر جنگجوی نور معشوق خود را آزرده است...


that is why he is warrior of the light

 becouse he has been through all this and yet has never lost hope of being better than he is

 

به همین دلیل او را جنگجوی نور می نامند!

زیرا تمامی اینها را پشت سر گذاشته و هرگز امیدش را به اینکه انسان بهتری بشود از دست نداده است.

نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 8:0 PM توسط غزاله عطایی| |
من نه از برای عقب نماندن از قافله اینجایم...

 

نه می خواهم از مسیح و محمد و کلیم بپرسم...

 

و نه جنس واژه ی "سیاست" را می شناسم...

 

فقط کسی پیدا شود و به من  بگوید:

 

بشر دارد چه کار می کند؟  .....

 

غزاله

نوشته شده در جمعه 27 دی1387ساعت 9:8 PM توسط غزاله عطایی| |
مرا با پیچ در پیچ های پر پیچ و خم شهر زندگی چه کار؟!

 

من فرزند روستای دنیای دیگرم!!

 

سنگینی پلک های خسته ام گاهی مرا وا می دارند تا اینگونه اصالتی برای خود بسازم!...

 

تا بهانه ی آرامشی شود و قدری بیآرامند.

 

که این پیچ و خم های غیر قابل انکار...

 

با همین "غیر قابل انکار بودنشان" عجیب می آزارندم...

غزاله

نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 3:22 PM توسط غزاله عطایی| |

 هر روز بیدار

 

                 باید بود

 

            و

 

تا نهایت زیستن

 

                            باید

                                      

                                     زیست

 

چه بسا بهانه ای باشد

 

                                       برای

 

                                                 قضاوت های ناعادلانمان!!!

 

غزاله

 

 

پ.ن.فراخوان جشن بزرگ پرشین بلاگ."شب یلدا"(http://funfa.blogfa.com/)

 

نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 11:56 PM توسط غزاله عطایی| |
همه روزه روزه بودن همه شب نماز کردن

همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن

ز مدینه تا به کعبه سروپا برهنه رفتن

دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن

به مساجد و معابد همه اعتکاف جستن

زملاهی و مناهی همه احتزاز کردن

شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن

ز وجود بی نیازش طلب نیاز کردن

به خدا قسم که آن را ثمر آنقدر نباشد

که به روی نا امیدی در بسته باز کردن!

 

نوشته شده در یکشنبه 17 آذر1387ساعت 10:4 PM توسط غزاله عطایی| |
الفبای وجود آدمی بی ترتیب است و لغاتش خارج از دایره ی کلام

اما..

پر رنگ.

سایه روشن های آسمانی احساس..

بوم نقاشی هستی..

و دستانی که به تعقل می اندیشند!

تصویر گر دنیای آشنا یی ها عجیب حوصله ای دارد!!

غزاله

نوشته شده در جمعه 1 آذر1387ساعت 7:5 PM توسط غزاله عطایی| |
در فراسوی عدم نقطه ی آغاز تویی

در هیاهوی وجود سایه ی آرام تویی

این تویی این تو ضمیری آنکه از مرجع تهی است

این تویی احساس پر رنگی که از تعریف جداست

با تو آزادی مطلق در قفس ها آشناست

در فضای بی کرانی تنگ بودن آشناست

سِر سردی و نوای ترس من نا ممکن است

لیک در ناممکنی این وسعت سرد آشناست

ای همه آسایش آسوده بودن بهر تو

ای همه معنا همه آنچه وجود است آرزو

من در این بی راهه های پر ز فرجام سپید!

من در این شه راه دوری که نمی دانم کجاست!!

من فقط یک آشنا دارم که از رنج زمان

صورتش رو به زمین است و نگاهش آسمان.

چند وقتی بود شعر به سراغ قلمم نیامده بود..(غزاله)

نوشته شده در سه شنبه 21 آبان1387ساعت 3:47 PM توسط غزاله عطایی| |